صفحات صبحگاهی

نوشتن صفحات صبحگاهی از جولیا کامرون، نوشتنی است که برای خود ابرازی، بیان اندیشه،ذهنیات و دغدغه ها در قالب کلمات بدون سانسور کردن ارائه شده است. هدف اصلی این است که شما از حالت خود انتقادی و سختگیری نسبت به نفس نوشتن بیرون آیید.

یعنی شروع به نفس نوشتن است نه اینکه نوشتن خاصی باشد.

هدف مشخص و ابزار ندارد. نوعی آزاد نویسی که تمام قواعد و اصول حتی در دیکته کلمات، دستور زبان را هم می توان غلط نوشت. هیچ سختگیری نسبت به آن ندارد.

این نوع نوشتن، نوعی شروع به گرم کردن خود و عادت کردن به نوشتن است به عنوان ابزاری برای بیان نوشتاری عقاید و نظرات خود است.

 

تحلیل نکن، عمل کن!

تو از اشتباه کردن می ترسی.

تولید را هم بزرگ می بینی. نمی توانی به انتهای آن فکر کنی.

تو تنها یک مورد درست را می خواهی تولید کنی.

از نقد و اشتباه شدن هم می ترسی و نفرت داری

خودت را هم به کار چسبانده ای؟

از بالا به کار نمی توانی نگاه کنی؟

خیلی کار برایت با ارزش شده نمی توانی دل بکنی؟

کیفیت کار را قبل از تولید آن نقد می کنی؟

هنوز پستی نگذاشته ای، می گی ارزشی ندارد؟

در دنیای ذهنت زندگی می کنی؟

مسوولیت همه چیز را بر گردن خودت احساس می کنی؟

این حرفها برایت آشناست! بله! همه روانشناسی شده اند، آنقدر که روانشناسی شنیده اند.

آنقدر تحلیل های فوتبالی دیده اند و شنیده اند، که همه بازی های فوتبال را روی مبل تحلیل می کنند.

حتی در پارک محل هم پیاده روی نمی کنند. همه روی کاناپه، تحلیلگر و کارشناس شده اند.

انصافاً عجب شیرین است، این تحلیلهای مبلی!

از این حرفها، همه می زنند و روانشناسان با هزار و یک اصطلاح علمی ساختگی

آنها را ساعتها تحلیل می کنند.

افرادی هم مثل من که به تحلیل علاقه دارند، شیفته این گفتارهای جذاب مثلاً علمی می شوند.

خوب آخرش چه میشود؟

مثل تحلیل کارشناسان فوتبال می شود که بعد از بازی چنان تحلیل می کنند انگار که قبل از بازی نتیجه را م یدانستند.

 

عزیزم، کارشناس محترم فوتبال و روانشناس محترم!

چرا ژست می گیری؟ تو هم مثل من هستی. هر دو شبیه هم. اینکه نمی دانیم.

فرق تو و من این است که تو ژست “من می دانم” را گرفته ای و من هم تنها ژست باقیمانده را “من باید تحلیلهایت را باور کنم”

بس است این بازی بی انتها و سرکاری!

تمام این دردهایی که روانشناسان و کارشناسان صرفاً تحلیلگر، در مورد آن فقط صحبت می کنند،

تنها یک درمان دارد. نه گول بخورید و نه دوست داشته باشید که گول بزنید کسی را!

مرد عمل می خواهد!

از تولید محتوا می ترسی! خوب باید تولید کنی. چه چیزی! آشغال تولید کن.

از سخنرانی می ترسی. سخنرانی کند. چرت و پرت بگو. مثل خیلی از سخنرانان سخنران!

از هر چه می ترسی، آنرا تحلیل نکن، عمل کن.

از ترس می ترسی، با ترس لاس نزن، برو جلو و عمل کن!

موفق باشی!

 

متن تصویر را توصیف میکند یا تصویر متن را؟

حرفی داری که فکر می کنی باارزش است، خوب حرفت را بزن.

چه لزومی داری، حتماً برای هر پست،تصویری ضمیمه کنی!

اگر باور داریم که چندکارگی خوب نیست باید در عمل و رفتارمان دیده شود.

کسی که پستی را می خواند چه لزومی دارد که تصویری را در آن واحد ببیند یا

قبلش دیده باشد.

یک جور دوپینگ متنی است!

متن اگر حاوی پیام مشخصی است، لزومی ندارد حتماً

همراه با تصویر باشد!

مگر اینکه متن کم می آورد که مجبور شویم دست به دامان تصویر مهمان شویم. از او بخواهیم تو بیا بقیه حرف ما را بزن. ما کم آورده ایم.

سوال: متن تصویر را توصیف میکند یا تصویر متن را؟

 

فریب خورده روانشناسی!

داشتم یک مساله هوشی حل می کردم دیدم با اینکه ساده بود، نمی توانستم آنرا حل کنم

پدرم آمد در ذهنم شاید هم ضمیر ناخودآگاه تجربیات دوران !

شاید هم آن طرف کمی دورتر پدرم سر نمازش مرا دعا میکرد!

شاید این دعا شده بود فرشته الهام من، در گوشم با صدا و لحن پدرم زمزمه می کرد

من که آن فرشته را نمی شناختم پس معلوم بود باید با صدایی و لحنی تاثیر گذار

با من حرف می زد!

چه صدایی؟

صدای خوش پدرم که در گذشته روی دستاوردهای من تاثیر مثبت داشت.

این فرشته در گوش راست من زمزمه می کرد،

من حالتی پیدا کردم شبیه آنچه که او در گذشته مرا تحریک و تهییج می کرد برای

توانستن. نه از نوع تشویق های سوسولی امروزی که به من بگوید “تو می توانی !”

نه! لحنش مال خودش بود: “نمی تونی! از کسی که می دونه بپرس خب!”

این طوری من تحریک به مبارزه طلبی میشدم. کسی که من را به مبارزه دعوت کند، من تهییج میشوم که از تمام توان و قدرت خودم استفاده کنم. می خواستم پیش پدرم کم نیاورم.

در گذشته هم همیشه با پدرم از این نوع برخوردها داشته ام. یک آن دیدم هر چه بدست آوره ام، از همین به مبارزه طلبیدن های پدرم بوده است.

البته در آن روزگاران، این نوع برخوردها را خشن و دور از مهربانی می دیدم. حالا که کمی بزرگ شده ام، تا حدودی می فهمم که دنیای واقعی بی رحمتر و خشنتر بوده است!

او مرا برای این دنیای خشن آماده می کرده است.

البته نامردی مطلق است که از کارگردان و تهیه کننده این ماجرا یادی نکنم.

بگذار هر چه می خواهند بگویند! نمک به حرامی است که از تو یاد نکنم!

بله! کسی که پشت تمام این ماجراها بوده و هست، آری! خدای عزیز پنهان و آشکار.

تویی پشت و روی این همه چیزها که به پدرم و خودم و هر اسم بی مسمایی نسبت می دهم. ببخش به بزرگی خودت ما را!

از تو ممنونم! که روحیه سختگیری پدرم، روحم را صیقل داد و گرنه من هم میشدم مثل همان بچه های لوسی که به هزار و یک بهانه امروز یک لیوان آب هم برای خودشان از یخچال نمی توانند بردارند!

خدایا! ببخش مرا که این لطفت را نمی تواستم در گذشته درک کنم!

راستی خدایا! ببخش بخاطر اینکه من حرفهای روانشناسانی را گوش کردم که هر مشکلی را به پدر و مادر و رفتارهای گذشته آنها نسبت می دهند!

مرا با منشاء و مبداء مهربانی ها، بد می کنند!

چه ظلم بزرگی! چه نامردی بزرگی!

فروید که خود روانکاو بزرگی می دانند او را! بخاطر یک بیماری لاعلاج، خودکشی می کند!

این آقای مثلاً بزرگ، می خواهد به ما ریشه رفتارهای امروزمان را تحلیل کند!

خدایا! قدرتی به من بده، تا به دنیا نشان دهم آبروی ساختگی این بی آبروها را!

حال وقتی از دیگر بزرگان ساختگی مانند ادیسون نوشتم، معلوم می شود که پشت پرده این دغلکاران را!

آری. فارس زبانان عزیز! به فارسی نشان دهید عظمت و بزرگی زبان فارسی را!

نشان دهید بزرگی ابن سینا را در برابر شخصیت دروغین و ساختگی سینوحه را!

منتظر باشید تا نشان دهیم واقعیت این دنیای وارونه را!

آری بردار این چنین بود!