آنگاه که نویسنده شدم

خیلی فکر کردم که چه بنویسم.برای افرادی که می شناختم.
امروز و همین الان که این پست را می نویسم. بهترین لحظه عمر من است.
نقطه عطف زندگی من است. تا حالا خیلی این نقطه عطف را شنیده بودم. در کتاب های تاریخ خودمان زیاد می خواندیم که مثلاً فلان تصمیم تاریخی نقطه عطفی بود در تاریخ!

ولی حالا خودم این نقطه و بهتر بگویم این لحظه را تجربه کردم.

آری.

با نوشتن!

نه! نه! اشتباه نشود.

وقتی که منتشر کردم این پست را!

ترس از اینکه کسی به این پست سر بزند. بخواند. خوشش نیاید. جهنم!

شاید بد و بیراه بگوید. باز هم همان جهنم!

به من چه!
آیا اوی خیالی می داند که من برای نوشتن چقدر عذاب کشیده ام.
این بار او می گوید جهنم!

پس هر کسی آزاد است، راه خودش را انتخاب کند.

من که خیلی احساس خوبی دارم.

من آزاد شده ام.
کی؟
وقتی از قید و بند نظر دیگران آزاد شدم.

من صدها شاید هم بیشتر مطلب دارم که به خودم اجازه انتشار آنها را نداده ام.

چرا؟
چون به همین نظرات دیگران فکر میکردم.
همین یک درس برای نویسنده شدن و به خصوص برای
شروع نویسندگی و باقیماندن در جرگه نویسندگان کافی است.

برای شروع که خیلی خوب است.

آری برادر این چنین بود!
من از شر نظرات آزاد شدم و به این ترتیب نویسنده شدم!

شما هم فقط این دست و آن دست نکنید.

یا مثل من آنقدر خودتان را عذاب خواهید تا به این نقطه عطف برسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *